اشک قصور
از یک نگاه حسن تو رنگم پریده بود
قربان آن شوم که ترا آفریده بود
دیشب زجسم گلکده ای فکر خیالی
عطر امید در تن عجزم تنیده بود
افکار صبح طرح امید به جلوه داد
در آن شبی که فکر نویدم رسیده بود
خون جگر ز آتش عریان بیخودی
در ذهن صحن فرصت روحم چکیده بود
مرغ فنا که عرض نبوغش ز بیخودیست
در گرد "من" دران شب یلدا پریده بود
اشک قصور تا لب عریان جسم مرگ
در صحن من چو قطره ای باران چکیده بود
روح جنون عشوة دردی که میکشید
از حکم غیب در رگ جنش دمیده بود