غزلیات تصوفی عبدالله (بیخود)

موج غم
نویسنده : عبدالله - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٠

 

 


ماه نَو رس را کمان ترسیم کردن زندگسیت

 


نقش دریا را نهان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


 جنس دردم، در میان جلوه های تابلو

 


رنگ آتش را به جان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


آسمانم در فضای چشم احساسِ خدا

 


نقش منظر را میان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


در نقوش سایه های رنگ عریان درون

 


درد دل ها بیان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


سایه ام درزیر دیوار و نمی بینم خودی

 


نور روزن را نشان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


طرح هستی بی سبب در ما نمی گیرد حساب

 


در حشر سود و زیان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


نو بهارم ، در میان رگّه های آستین

 


برگ پیری را خزان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


غیب اسرار الهی در زمین عریان نیست

 


رمز دل را آسمان ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


در غریق بیخودی و در محیط بحر دل

 


موج غم را بیکران ترسیم کردن زندگیست

 


 

 


 

 


 


comment نظرات ()
گیسو
نویسنده : عبدالله - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٠

 

 


گیسو پریشان کردی و من هم ندانستم

 


خود را چه افشان کردی و من هم ندانستم

 


 

 


تا انتهای درد و غم دریا شدی در دل

 


احساسِ توفان کردی و من هم ندانستم

 


 

 


ای سایه تا کی میکشانی امتدادم را؟

 


روزم شبستان کردی و من هم ندانستم

 


 

 


احساسِ تلخم در فضای درد و دوری بود

 


تا مرگ ,هجران کردی و من هم ندانستم

 


 

 


ای ابر ها در یک فضای تَندرِ الماس

 


 از قطره نیسان کردی و من هم ندانستم

 


 

 


چون بحر غم در یک محیط خیزش توفان

 


 موجم نمایان کردی و من هم ندانستم

 


 

 


از دردِ عشقت در فضای نامرادی ها

 


اشکم به مژگان کردی و من هم ندانستم

 


 

 


ای روزگار بی کسی تا قسمتِ مرگم

 


چون سیل ویران کردی و من هم ندانستم

 


comment نظرات ()
در نفس مردم
نویسنده : عبدالله - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٠

 

و اشکم را را ندیدی در نفس مردم

و چشمم را نخواندی در نفس مردم

تو در من بحر بودی در حس امواج

خروشم را ندیدی در نفس مردم

و در باطن حس مرگ و حس دردم

تو احساسی نکردی درنفس مردم

و چشمم آرزو میکاشت در باطن

تو دردم را نچیدی در نفس مردم

و احساسم هبوط مرگ را میدید

سکوتم را ندیدی در نفس مردم

خدا بود و امید زنده بودن بود

مگر در من نبودی درنفس مردم

 


comment نظرات ()
نقابِ چهره ام سایه میکشد
نویسنده : عبدالله - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠

 

نقابِ چهره ام

سایه میکشد

از درد

از حس

از جنون

***

دانشِ دستم

عبرت کاری میکند....

درنقشِ احساس

و روحم درد میخورد

***

غبار نقابم ذرّه بندی درک میشود

و نبوغِ آتش در خود میماند

آیینۀ خدا در من خدا میشود

و حیرت خانه ها در نیستی میماند

***

و تصوفِ چشمانم

در ذکرِ درد مشغول میشود

الله الله الله

در ذوبِ {هو} میماند

و زبانِ خاموشم صفت میکارد

در زمینِ...... نادید

***

لشکر پیشانیِ خودی ام

سیاهی میراند

از وسعت دینِ حرص

از وسعت دینِ جنس.....

***

دستم در بیحسی

چهره میزاید

و فاصله میان مرگ و"تو"را قرار میدهد

اسرارِ روحِ صورتم

غیب خوانی میکند

و من در بیخودی میشنوم


comment نظرات ()
مژگان گزیده
نویسنده : عبدالله - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠

 

مژگان گزیده

مژگان گزیده را به زهر نظر چه کار

آیینه خانه را به هر جلوه گر چه کار

در جوش عشقِ شب که فطرت اضافه مُرد

بر آب ذهن داغ حزین سحر چه کار

آثار حال دل که جمع کرامت است

در عالم اسرار سواد هنر چه کار

مژگانِ خانه ام که جای ندامت است

بر اشک عبرتم نَمَد های تر چه کار

نقش جنون شب ز سَیر خدا بجاست

بر رسم آه دل خطوط سحر چه کار


comment نظرات ()
اشک قصور
نویسنده : عبدالله - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠

اشک قصور

از یک نگاه حسن تو رنگم پریده بود

قربان آن شوم که ترا آفریده بود

دیشب زجسم گلکده ای فکر خیالی

عطر امید در تن عجزم تنیده بود

افکار صبح طرح امید به جلوه داد

در آن شبی که فکر نویدم رسیده بود

خون جگر ز آتش عریان بیخودی

در ذهن صحن فرصت روحم چکیده بود

مرغ فنا که عرض نبوغش ز بیخودیست

در گرد "من" دران شب یلدا پریده بود

اشک قصور تا لب عریان جسم مرگ

در صحن من چو قطره ای باران چکیده بود

روح جنون عشوة دردی که میکشید

از حکم غیب در رگ جنش دمیده بود


comment نظرات ()
غزل تصوفی (عروج دل)
نویسنده : عبدالله - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٠

عروج دل

زدرد بیخودی مستانه می رقص!

گهی در خود میان خانه می رقص!

عروج دل به عریان سما گفت:

"بیا در فطرت دیوانه می رقص"!

اگر در بیخودی محوی چو مجنون

به ساز لیلیی مستانه میرقص!

جنون جوشی دلم درخانه میگفت!

که با شرب فنا پیمانه می رقص!

طواف بیخودی حس را چنین گفت:

"بیا در  کعبة دلخانه می رقص"!

ز درد حسرت امواج باطن

میان عشوه های فانه می رقص!

زجوش جلوه کاری در مدارت

میان کائنات خانه می رقص!

به ساز ضبط عریان نزاکت

"میان محرم و بیگانه می  رقص!

                               بیخود


comment نظرات ()
رباعیات تصوفی
نویسنده : عبدالله - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩٠

رباعیات تصوفی

 

در فطرت خاک ما هزاران عنصر

در خصلت رنگ ما نمایان عنصر

ساز بُرشم به دل قیامت میکرد

چون صور حشر زخود پریشان عنصر

 

حکاک عدم ز لوح معنی بیخود

عریان درون ز جوش اصفی بیخود

در مرگ هوس دست دعا بالا کن

تا زنده کنی جوهر عقبا بیخود

 

در خاک وَهم جوهر اخفا اثبات

در فطرت جنس ما محابا اثبات

ثلث بدنم جدا شد از شوق صنم

در آتش حسرت  معما اثبات


comment نظرات ()
← صفحه بعد